🌱تجربه جهان نگری و سفرنامه نویسی فلسفی با دکتر یحیی قائدی
آبان ۱, ۱۳۹۶
آغاز ثبت نام دوره مقدماتی تربیت مربی فلسفه برای کودکان پاییز ۹۶
آبان ۱۷, ۱۳۹۶

کافه فلسفه نوشته دکتر یحیی قائدی

کافه فلسفه(۱)

دکتر یحیی قائدی

 

من: کافه فلسفه!
تو: خب که چی؟
من :می خوام در باره کافه فلسفه بگم!
تو: یعنی می خوای توصیف کنی یا ادعایی داری دربارش؟
من: نه! می خوام داستانش رو بگم.
تو: یعنی می گی تو داستان توصیف یا ادعا نیست؟
من: چرا ولی علاوه بر اون سرگذشت هم هست تاریخ هم هست.
تو: یعنی توی سرگذشت و تاریخ ادعا نیست؟
من: نه …یعنی بله.. یعنی هست یعنی دارم فکر می کنم …حالا بذار. ..
من: اصلا این ادعا که تو مدام تکرار می کنی چی هست؟
تو: چیز یا چیز هایی که در مورد کافه فلسفه تو الان می خوای به خورد من بدی بعش می گن ادعا!
من: ای بابا خب این را از اول می گفتی .اگه اینجوری باشه که من از سر تولد داشتم ادعا می کردم.
تو: اره خب.
من .اولین بار که واژه کافه فلسفه رو شنیدم .تو گفتگو های در گوشی با شرکت گنندگان کارگاه اسکار در فرانسه بود فکر کنم سال۲۰۱۱ بود.خب من بیشتر تو کافه بستنی خورده بودم.تو شهر ماکافه با بستنی مترادف بود. بعدا که اومدم تهران دیدم میشه چای هم خورد و یا …کشید.حالا بگو تو اینا چه ادعاهایی هست،؟
تو: ادعا هیچ! تو که هنوز هیچی نگفتی .فقط یه مشت توصیف!
من: اخه تو اون بالا گفته بودی هرچه بگی ادعاست.
تو : ببین ولش کن حالا داستانت رو بگو.
من: همیشه همینه!
تو :وایسا وایسا این یه ادعاست.

****
وقتی دوسه سال بعد دوباره رفتم فرانسه همانجا دیدم الان مردمان دارند از کافه های فلسفه ای حرف می زنند که اینجا و انجا راه انداخته اند .هنوز دقیقا نمی دانستم چیست؟ خوب یعنی دو فعالیت مجزا انجا می شود؟ چایی یاقهوه می خورند و حرف فلسفی می زنند؟خب هرجای دیگری هم می شود انجام داد.مثلا رفت جگرگی و فلسفید انوقت اسمش چه می شود؟ فیلو جگر یا فیلو جگرکی یاجگر فیلو ..
همینطور که با خود می اندیشیدم یعنی با خودم می فلسفیدم پاسخ هایی به خودم می دادم!
شاید هرجا که ادمها جمع شوند می شود به فلسفه دست یازید یا دست فلسفه را از بغل بیرون اورد!
یا نخست پرسید مردم چرا می روند به مکان های عمومی؟
همچنین می توان پرسید که ایا جمعی اندیشیدن یکی از خصوصیت های فلسفه است؟یا اینکه فلسفه می تواند به جمع ها کمک کند تا بیندیشند؟
یا نه … باید از آن طرفی پرسید. مردم  دلشان می خواهد که به کافه بروند؟ یا مردم وقتی به کافه می روند چه حس و حالی پیدا می کنند؟

خب الان دیگه نتونستم به خودم پاسخ ندهم. این پاسخ به ذهنم اومد:مردم می روند تا ارام بشوند. نه …مردم وقتی ارامند به کافه می روند. یعنی اونوقت میشه گفت وقتی ارامیم اماده ایم که فکر کنیم و درباره فکر هایمان با مردم حرف بزنیم؟
این ادمی که من درون خودم کاشته ام تا طرف گفتگوی من باشد .گاهی حال گیری می کند.
میگه نه بابا! ابنطوری ام نیست(حرص مرا در می اورد.دلم می خواد از درون خودم بندازمش بیرون. ولی زودتر می گه چگونه باخودت دیالکتیک خواهی کرد.منم حرصش رو در می اورم؛ هیچی خب می رم کافه میشینم و ریلکس می کنم)
کافه در عین حال می تونه جایی برای خود ابرازی هم باشد.ادمها دلشون می خواد خودشون رو نمایش بدهند؟
خب برن تو خیابون!

نه بابا! منطورم اینه که افکارشون رو نمایش بدهند.ب رای سایر مکانها شما باید کلی گرفتاری بکشی اما تو کافه کافی چندتا ادم یا چندتا دوست داشته باشی.
حالا همینطور دارم در مورد کافه و وافه فلسفه فکر می کنم.فعلا دیگه نمی تونم ادامه بدم چون با خر درونم گلاویزم.در شماره دو به شما گزارشش را خواهم داد …