به نام پدر(برای روان شاد مصیب قائدی)/ فرهاد بامداد
مارس 2, 2022

*چاره ای جز جعل تشخص معلمان نداریم* / یحیی قائدی

 

*چاره ای جز جعل تشخص معلمان نداریم*

گفتگویی دکتر فرهاد بامداد و دکتر یحیی قائدی

تهیه و تدوین دکتر فرهاد بامداد

دیباچه

فیلمی در شبکه های اجتماعی همرسان شد که من آن را ندیدم و به احتمال زیاد هم نخواهم دید. تصویری از سیلی زدن مردی به صورت مردی دیگر. برای من اگر هم میدیدم تمامی داستان همین می ماند,مردی بر صورت مردی دیگر سیلی زده,اما برای پرشمارانی انگار فرای کنش این که نقش های اجتماعی این آدم ها چه بوده مهم و قابل درنگ است.

در نتیجه وقتی که آشکار شد که آن کسی که زده پدری بوده و آن کسی که خورده آموزگاری پر شمارانی به شکل های گوناگون آغاز به واکنش نشان دادن کردند.

من خود بر این باور بودم و هستم که نخست زدن یک انسان کاری نکوهیده است و هیچ مهم نیست آن آدم زباله گرد باشد یا آموزگار یا پزشک.

دو در داوری درست این که چرا زده هم مهم است.

به واکنش های سطحی و هیجانی از هر دو سوی همدلان و ناهمدلان با این کنش در شبکه های اجتماعی کاری ندارم که تنها برون ریزی بدور از اندیشه خود است,اما در این میان با نوشته ای از دکتر قائدی برخورد کردم که به نکته ای مهم اشاره کرده بودند.

یادداشت ایشان و بازخورد من به شکل گیری گفت و گویی بلند, سخت و تند(البته نوشتاری) اما با نگه داشت احترام دگرگون گشت که در نهایت در آن پس از گفتن ایستار هایمان و پافشاری بر آن ها,با نگه داشت دگربودگی اندیشه هایمان,پیشنهاد قابل درنگ  دکتر قائدی برای بهبود نقش آموزگاری آشکار و صورت بندی شد که از دیدگاه من می تواند روشنای راه برون رفت از این راه گم کردگی باشد.

پس بر این اندیشه شدم تا این گفت و گو را سامانه مند کنم شاید که دیگرانی هم با اندیشه دکتر قائدی آشنا شوند و به این گفت و گو بپیوندند چرا که ما هنوز در آغاز راهیم.

فرهاد بامداد آدینه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۱٫

(در نوشته هایی که در زیر خواهد آمد نام گوینده/نویسنده هر سخن در آغار آن خواهد آمد.

قائدی /۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۱:

دی شب کلیپی دیدم که  والدی زد تو گوش معلمی.

آخر شب بود و هنگام خواب.دردم گرفت خوابم پرید. انگار زدند بودند تو‌گوش من.همه درد هایم دوباره بالا آمدند.نفرین فرستادم این فضای  مجازی  را که همه چیز ها را آنن در اختیارت قرار می دهد.

نفرین دیگر کارساز نبود یعنی دردم را تسکین نمی داد.همه پرسش های درد آور بشری بالا زده بود و از جمله این پرسش  که چه شد که معلمان به چنین روزی افتادند؟سپس  به خودم گفتم چه پرسش بی خودی/مگر تو که استاد دانشگاهی روزگارت بهتر از این است به جز اینکه چندرغاز بیشتری می گیری!با این حال در دلم می‌خواستم کمی  بیشتر بکاوم و هنوز دلم می‌خواست کمی ژرف تر شوم و فکر کنم  چه می‌شود  که کسی به خودش اجازه می دهد معلم فرزندش را کتک بزند؟مساله این نیست که حق داشته یا نداشته و کی درست گفته یا نگفته چطور شد که  والدین و سایر  گونه های   در حال انقراض جامعه،به خود اجازه می‌دهند به چنین چیزی حتا فکر کنند؟به معلمان چون ته گروهای اجتماعی!

 

خب اول دلم خواست یقه خودشان را بگیرم، انها وقتی  برای استخدام شدن و ماندن در مدرسه برای حفظ آب باریکه به هر پستی ای تن در دادند از یکسان و یک شکل پوشیدن به این معنا که هیچ معلم منحصر بفردی نباید وجود  داشته باشد حتا درظاهر و در باطن که دیگر هیچ. یک شکل باید درس بدهید یک شکل باید  امتحان بگیرید طبق جدول زمان بندی  باید عمل کنید  همه مراسم و اداب حکومت را یکسان ویک شکل در سراسر ایران  در مدارس اجرا کنید.

و سپس فکر کردم صد رحمت به ربات. باور کنید ربات ها  اگر بودند    خودشان را می زدند به برق.تا جایی رفت  که گفتند باید یک شکل  و یکسان به چیزی عقیده داشته باشید  خب دیگر مگر شانی می ماند مگر حرمتی می ماند.

اینقدری شد که آنها حاضر شدند برای خرید از  این و  آن مغازه برای دو ریال  تخفیف بگویند فرهنگی هستیم. فرهنگی بودن  شد برابر با فقیر بودن و قابل ترحم بودن.

مردمان هم ایستادند و تماشا کردند و به ریش معلمان خندیدند و برخی خوشحال بودند که خوب شد معلم نشدند و ندانستند که دارند به ریشه در حال فاسد شدن  خود می خندند. ندانستند  برای نابودی ملتی فقط کافی است معلمانش را به حقارت بکشانید این قدر که  همه گناه  ناکارایی  آموزش و پرورش از چشم معلمان ببینی ولی حاضر  نباشی حتا یک بار به حکومت برای احقاق حق معلمان و باز گرداندن شانشان  اعتراض کنی و انتطار داشته باشی در انتهای فقر و تحقیر آنها بهترین معلمان باشند.

درود به می فرستم به شرف معلمانی که برای بازگرداندن شان معلمی تلاش می کنند.و درود نمی فرستم به  هرعضو ملت که شان معلمی مساله اش نیست.

بامداد:

با درود دو پرسش.

نخست-مگر کشیده زدن پدری بر گوش یک آموزگار چون نشانه ایی ست که تمامی پدر و مادر ها  بر گوش آموزگاران فرزندان شان می شوند؟

آیا دچار مغالطه تعمیم شتاب زده نگشتید؟

دوم مگر می توان بی دانستن دلیل کنشی آن را داوری کرد؟

یعنی شما در نوشته تان محکوم کردید نه رفتار خشنوت آمیز یک انسان نسبت به یک انسان دیگر را بلکه به جایگاه های آن ها هم در داوری تان پرداخته اید,جایگاه پدر بودن و جایگاه آموزگار بودن.

در صورتی که از اساس بر بنیاد دیدگاه من آموزگار بودن تنها شغلی است مانند دیگر شغل ها و هیچ ارزش افزوده ای ندارد که کشیده زدن بر صورت آن مهم تر از کشیده زدن بر هر فرد دیگری در جامعه باشد.

فائدی:آشکار است که می دانم که این که والدی به گوش یک معلم می زند نشانه ی این نیست که تمامی والدین, معلم های فرزندان شان را می زنند, اما برای من بهانه ای بود برای  طر ح برخی مسایل دیگر و طرح چند پرسش بنیادی دیگر. دوم اگر دقت کنید قرار بر داوری درباره  آن کنش نبود.

گفتم مهم نیست که حق داشته نداشته یا کی درست گفته یا نگفته بلکه ایجاد این تصور است که معلم چون قشر انتهای جامعه می شود صاف رفت و زد و بر گوشش.

بامداد:پافشاری می کنم که من آن ویدیو را ندیدم هیچ آگاهی از آن ندارم و هم چنان پافشاری می کنم که برای داشتن داوری درست باید دانست که تمامی جریان از آغاز تا پایان چه بوده وگرنه واکنش نشان دادن بی دانستن تمامی جریان می شود مصادره به مطلوب.

برای داوری درست کردن این کنش نخست باید دانست که آیا  ستمی بر کسی رفته؟ و بعد کرانه آن چه بوده؟

تا ندانیم دلیل کنش چه بوده, داوری شما تنها حمایت صنفی/ قبیله ای از یک جایگاه است در صورتی که افراد هستند که مهم هستند و نه جایگاه های آن ها.(برای دانستن و آگاه شدن از مفهوم قبیلگی در این جا خواندن مقاله دکتر قائدی پیرامون قبیلگی با نام*فلسفه جهانی و بومی بودن و برنامه و درسی(گذر از قبیلگی به جهانی)*بشدت پیشنهاد می شود.

قائدی:

سخن شما دقیق نیست,دنیای امروز دنیای نهاد ها و سازمان ها و نهاد سازی است. عمده مشکل ایران فقدان نهاد است و البته که حواسم به قبیله است و همان گونه که در مقاله نوشتم,قبیله نه از میان رفتنی است و نمی شود نابودش کرد, بلکه تلاش باید در راستای  ارتقا آن باشد.

بامداد:این سخن شما درست و دقیق است که جهان امروز جهان نهاد هاست,اما نوشته تان بیش تر اشاره ای کوتاه به این امر دارد و بیش تر دفاعیه ای از قبیله آموزگاران جلوه می کند.

قائدی:نه چنین نیست,بن مایه متن را دریافت نکردید. دوباره بخوانید تا منطق نوشته را درک‌کنید.نوشته روایی است, مساله ای را دست مایه کرده تا نکته هایی را بگویید.مساله تلاشی ست برای انگیزش به فکر کردن.در این  روایت نویسنده که من باشم نشان می دهد که  معلمی درایران دچار مساله است و نمونه هایی می اورد و سه گروه را در ایجاد  ان(به صورت روایی و گاهی طنز) موثر می داند خود معلمان،جامعه و نهاد آموزش و پرورش.

بامداد:

من از اساس با این که چیزی را دستمایه قرار بدهیم تا سخن خود را بگوییم همدلی ندارم چرا که آن سبب توجیه ناروا می شود.

هر چند که آزادی بیان بی بند است,اما خواننده هم در  نقد و نپذیرفتن بیان نویسنده آزاد است.

اگر فردی که شغلش آموزگاری باشد(فردی را که در فیلم است نمی گویم چون نه فیلم را دیده ام و نه از رویداد آگاهی دارم) به کودکی آزاری به هر شکلی اما جدی برساند,تمام منطق متن شما دود می شود و بر هوا می رود.

قائدی:

نه,منطق متن از میان نمی رود. باید دوباره بخوانید.فرض بگیرید خبر این گونه دستکاری کنیم:

شب پیش در خبری دیگر خواندم که معلمی به کودکی تعرض کرده است.خواب از سرم پرید و از خودم پرسیدم چه شد که شان معلمی به چنین روزی افتاد؟

پاسخ خودم این است که معلمان, جامعه و نهاد آموزش پرورش با هم در این بی شأن شدن نقش اساسی را داشته اند.

خب می بینید که نوشته چارچوبش روشن است و منطق آن آشکار.

بامداد:

آموزگاری هم شغلی است مانند دیگر شغل ها. از اساس جایگاهی ندارد که بالا و پایین رود بلکه انسان ها هستند که محترم هستند و به جایگاه ها معنا می دهند. من از اساس به ارزش افزوده دادن به پدیدها(و در این جا شغل ها,هر شغلی, پزشکی, فروشندگی,مهندسی,استاد دانشگاه و…) باور ندارم چرا که از آن جایی که آدم,آدم است و همیشه در میان آدمیان خطا کار یافت می شود,نتیجه سرخوردگی خواهد بود,بی هیچ گمانی.

و بر این بنیاد بر این باورم که أموزگاران همان قدر محترم هستند که یک یک افراد جامعه با هر شغلی و از اساس این شان معلمی از اساس برساختی ذهنی و جعلی است.

قائدی:

بخش اعظمی از تمدن بشری ذهنی و جعلی است ملت جعلی است کشور جعلی است این زبان یا ان زبان جعلی است

همه آنهایی که تو برای آن ها  جان می دهی جعلی اند, جعلی خوب است.

بامداد:

این سخن شما دیدگاهی قابل درنگ است و جذاب اما نیاز به وارسی ژرف نگارانه دارد چرا که نه همه چیز را جعلی می دانم و نه هر جعلی را سازنده در ادامه توضیح خواهم داد,اما به نکته ای بسیار مهم و ره گشا اشاره کردید.

اگر بخواهم پدیده های جهان را بر بنیاد سخن شما بخش بندی کنیم,در باز ترین شکل  می توانیم از دو گونه پدیده سخن برانیم:پدیده های  اصیل و جعلی. در این بخش بندی تکلیف پدیده های اصیل آشکار است,اما نکته ی قابل درنگ پدیده های جعلی و سنجش آن هاست.بر این بنیاد می توان در برابر هر پدیده ی اصیلی از گونه های جعلی آن هم نمونه آورد اما نکته مهم این است که بررسی شود که

کاربست این پدیده جعلی چیست؟و در نهایت آیا این جعل  به کار مردمان می آید,در راستای داشتن زندگی بهتر,مدنی تر و با فرهنگی فراز مند یا نه؟؟

بهترین کار در این جهت رفتن بسوی نمونه ها و ژرف شدن در آن ها و وارسی کردن ریشه ای آن هاست.

به عنوان نمونه در میان کشور ها ما هم کشور های اصیل داریم به مانند ایران یا ژاپن و هم کشور های جعلی به مانند اران خود آذربایجان خوانده یا فلاند.

نکته در میان کشور های جعلی  هم نمونه ای مانند اران(جمهوری خود خوانده آذربایجان)را داریم که جدایی اش از ایران کار روسیه متجاوز تزاری است و تنها موجب افزایش تنش در منطقه بوده,هست و خواهد بود و هم نمونه درخشان فلاند که جدا شدن اش از شوروی سبب گشت مردمانش در کشوری آزاد,مردم سالار و با کیفیت بالای اقتصادی زندگی کنند.

پس جعلی بودن ذات ندارد,می تواند خوب کارگر افتد یا ویران گر شود.

از جمله مفهوم های جعل شده و برساخته شده از سوی غربیان دو مفهوم دولت و ملت است که اگر به یکپارچگی برسند و بشوند دولت-ملت,در بیشنه موارد زمینه ساز رستگاری آن مردمان خواهد شد.

به عنوان نمونه اندیشمندان بزرگ دوران مشروطیت به این مهم پی بردند که ایران نه دولت دارد و نه ملت و نه به شکل طبیعی دولت-ملت.

در نتیجه در تکاپوی برساخت یا جعل آن افتادند و بعد تر  ذکالملک فروغی زمانی که با گروهی به ریاست مشاورالممالک برای شرکت در کنفرانس صلح به پاریس می رود می نویسد:

{همیشه می‌گفتیم ایران نه دولت دارد نه ملت. جماعتی که قدرت دارند و کار از دستشان ساخته است، مصلحت شخص خود را در این ترتیب حالیه می‌پندارند، باقی هم که خوابند. در این صورت هیچ امیدی برای ما نیست. اگر ایران ملتی داشت و افکاری بود اوضاع بهتر برای ایران متصور می‌شد.}

همان گونه که ذکاالملک فروغی می فرمایند تا دولت و ملت ساخته و پرداخته نشوند یا به زبان دیگر جعل نشوند.مردم و حاکمان در نمی یابند که هم سرنوشت هستند و بر یک کشتی سوار در نتیجه هر کس راه خود را می رود و بر طبل خود می کوبد و کشتی را به گل خواهند نشاند.

بر همین بنیاد من هم بر این باور هستم(و تا زمانی که دگرگونی ریشه ای هم نبینم بر این باور خود استوار خواهم ماند)که معلمی در ایران (از دگر جاهای جهان ناآگاهم چون نه تجربه زیستن در آن ها را دارم و نه در این مورد بر روی شان کار کرده ام)تنها و تنها یک شغل است,مانند دیگر شغل های جامعه.

راهی برای درآوردن پول آن هم از سوی شمار زیادی از افرادی که توان و دانش انجام کار هایی با درآمد بالاتر را ندارند.

در نتیجه شمار زیادی از افراد شاغل در این شغل به دلیل بی علاقگی,کم توانی,ناشاد بودن از کار و درآمدشان جز زدن آسیب های گوناگون به خود و دانش آموزان شان کار بیش تری نمی کنند(پافشاری دارم نه همگی شان بلکه شمار زیادی از آن ها)و تا این تصویر درست نشود,بساط همین بساط خواهد بود.

حال می توان در برابر این جریان سکوت کرد یا آن را پذیرفت یا گذر کرد یا برای بهبود آن طرح یا طرح واره هایی نو در انداخت. من خود نه دلبستگی به این جریان دارم و نه امیدی به بهبود آن.

اما ذهن همیشه بیدار دکتر قائدی جرقه ای در ذهنم روشن کرد که بگمانم خودشان هم به اهمیت تاریخی و شاید یگانه ی طرح واره شان پی نبردند و از آن جایی که انگار ذهن شان به کرانه ای آسان طرح می ریزد که گاهی به آسانی از کنار آن می گذرند.

اگر از من پرسیده شود یکی از مهم ترین یا شاید مهم ترین چشم اسفندیار شغل معلمی در ایران چیست؟

پاسخ من این خواهد بود که بیشنه خودشان هم به هیچ شأن و جایگاهی فراتر از راهی برای گذران زندگی(آن هم در پایین ترین سطح)برای شغل شان باور ندارند و در نتیجه می شوند عامل ویرانی ذهن,روان, شخصیت و اعتماد به خود پرشماری از دانش آموزان خود.

در نتیجه این چرخه معیوب ادامه پیدا کرده و خواهد کرد و جامعه روز بروز آشفته تر از پیش می گردد.

راهکار شخصی:خود ندارم.

راهکار گفته شده از سوی دیگری:پیشنهاد قابل درنگ دکتر قائدی جعل یا بر ساخت تصویری حتی ناواقعی اما کاربردی از این شغل و کارکنان آن شاید که کمی بخود آیند و در روی در بایستی با جایگاهی که در آن قرار می گیرند جز تلاش برای بهبود گذران زندگی,حتی شده جعلی در راستای ارزش های فراز مند به مانند آزادی یا اندیشه ورزی تلاش کنند.

این راهکار قائدی یعنی دادن ارزش افزوده حتی جعلی شاید تنها راهکار عملی گسست این چرخه معیوب و راهی برای برون رفت از بن بست باشد.

به گفتآورد پیشوا بهرام بیضایی:

پشت دیوار ها راهی است حتی اگر شب باشد.

قائدی:

بحث در این باره عمیق و گسترده است و می توان آن را ادامه داد اما اگر در باهم نگری بخواهم سخنانم را جمع بندی کنم خواهم گفت:

همه ما هر چه بعد از تولدمان هستیم,افزوده هایی است که جعل شده و جعل از نظر من قرار داد است و مثبت جعلیات ما را  به سوی گونه ای بودن هدایت می کنند همان چیزی که  می توان به آن گفت تشخص. وقتی تشخص یافتیم متشخص می شویم و تلاش می کنیم مطابق با آن رفتار کنیم

معلم تشخص نایافته متشخص نمی شود و معلمی که متشخص نیست شانی ندارد که مطابق با آن رفتار کند  تلاش باید بر آن باشد که معلمی، متشخص شود اگر چنین شد انان که  در او قرار می گیرند مجبور می شوند  از روی تشخص رفتار کنند تشخص می تواند ظاهری باشد مثل مدل ها که باید فیزیکشان را مناسب کنند و ذهنی باشد  مثل این که استادان باید به گونه ای خاص و از سر دانش سخن بگویند و رفتاری باشد  مثل اینکه چگونه باید با دانشجو رفتار کنند.

تشخص معلمی هم این است که در راستای رسیدن به خود آگاهی و آگاهی جمعی تلاش کنند.

آگاهی جمعی را باید جدی گرفت و به سه راه فلسفی,روان شناختی و جامعه شناختی به آن پر داخت.در مواجهه فلسفی باید

 

پرسش هایی اساسی در باره چیستی اش و ازشمندی و ناارزشمندی آن پرسید.در روان شناشی به کارکرد مغزی اش و شناختی اش پی برد و در جامعه شناسی  به قواعد حاکم بر آن پی برد.در هر سه جنبه گفتار وجود دارد اما ان را باید برای معلمی بکار گرفت.

اگاهی جمعی وجدان جمعی را می سازد همانگونه که نااگاهی جمعی رفتار های توده واری و خرافی را پدید می آورد.

پایان